![]() |
![]() |
|
| کسی که تا ابد در حسرتش خواهم ماند... |
|
سلام:
حالم اصلا خوب نیست!بعد از ۵ سال پای کسی نشستن اگه یه سال و ۳ ماه و یه هفته و ۴ روز نبینیش چه حالی میشی؟اره امروز ۱۶ مرداد ۸۷،درست ۵ سال از اون روز سرنوشت ساز می گذره...روزی که از اون به بعد ماجراهای زندگیم شروع شد!روزی که می شد هرطور دیگه ای رقم بخوره...اما قسمت این بود که بهزاد سر راه من قرار بگیره و...هرچی که بود گذشته مهم الانه که من با افتخار ۵ سال تموم به پای اون نشستم و روز به روزم شیفته تر شدم ولی اون...اهمیت نمیده که به بقیه چی می گذره!اینکه ۱ سال و اندی نباشه می تونه چه شوکی به طرفداراش وارد کنه چه برسه به من که در حد جنون دوسش دارم!!!دیگه خسته شدم از بس اهنگای غمگین گوش دادم و غصه خوردم و اشک ریختم...این مدتم که نبودم فقط واسه این بود که حرفی برا گفتن نداشتم وقتی اون نیست چه فایده؟بیام همش از درد و غمم بگم؟حالام اگه اومدم خواستم بگم ۱۶ مرداد واسم خیلی مهمه، تاریخی که محاله از یاد ببرم یه تاریخ مقدس تا ابد... بی خبری بیشتر ازارم میده!کاش می دونستم چرا این دفعه انقدر طولش داده؟یا می فهمیدم شاید مشکلی داره که قادر به حلش نیست وگرنه اونم از خداشه بیاد!لااقل اینجوری بهتر این وضعو تحمل می کردم!ولی الان چی؟همین جور موندم تو بی خبری و روز شماری می کنم تا بیاد!اصلا باورم نمی شد روزی برسه که مجبور بشم بگم یه سالو خورده ایه که ندیدمت!!!با خودم می گفتم دیگه امکان نداره این رکورد به سال بکشه!!!اما الان زبونم عادت کرده،حالا یه سالو می گم و شروع به شمارش هفته ها و ماه ها می کنم!!! ای خدا من که صبر ایوب ندارم!خسته شدم!من یه ادم عادیم اما صبرم خیلی کمتر از یه ادم عادیه!تا همین جاشم به زور کشیدم!فقط خودت می دونی این مدت چه جوری سر کردم!هرکس و ناکسی اومد و یه تهمت به بهزاد زد و از غیبتش سواستفاده کرد...می دونم که با اومدنش جواب محکمی به اونا میده!وای لحظه ای که خبر اومدنشو بشنوم چه حالی میشم...فکر کنم از شدت شوق جدی جدی غش کنم یه غش واقعی!!! خدایا کمکم کن!
چه کسی حرف مرا می فهمد؟ چه کسی درد مرا می داند؟ در پس پرده ی اشک چشمم چه کسی راز مرا می خواند؟ چه کسی واژه ی تنهایی را در دل غمزده ام می بیند؟ با سر انگشت محبت چه کسی قطره ی اشک مرا می چیند سال ها غیر خداوند بزرگ هیچ کس از غمم اگاه نبود توشه ی زندگیم در همه عمر جز غم و غصه ی جانکاه نبود مرگ یک روز و یا یک شب سرد چشم غمگین مرا می بندد شاید انجا پس از این رنج و عذاب سردی گور به رویم خندد ------------------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت اشتیاق قلبم واسه دیدنت،دوست دارم! توروخدا برگرد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 23:34 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
سال نو مبارک! امروز عید ایرانیا بود اما باید بگم عید من یه ماه پیش بود یعنی روز تولد اقا بهزاد! من داغونم...بدجورم داغونم!بهم حق بدین شوخی که نیست از ۵ اردیبهشت ۸۶ روی از ماه خوشگل ترشو ندیدم مگه نمیگن سالی که نکوست از بهارش پیداس؟اصلا نه عامیانش مگه نمیگن اول سالو هرجور شروع کنی تا اخرشم همون جوره؟!من که بهارمو با دیدن اون فرشته شروع کردم پس کی طلسم کردو بهزادم خرداد ماه رفت؟بی هیچ بهونه ای...البته خدا میدونه چرا رفت! دعا کنین امسال دیگه دلتنگش نباشم عاجزانه...خدایا برش گردون...آمین! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 20:38 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
روزا میان و میرن و من هم چنان در انتظار برگشت بهزاد عزیزم!!! امروز بازم از اون تاریخ های تکراری بود،۴مهر ۸۴برای دومین بار با اون مهربون حرف زدم اونم با جرات و اعتماد به نفس بالا...چه شب به یادموندنی ای بود.... خدایا بازم از این روزای خاطره انگیز بهم بده...انقدر لذت داره که هرچی بیشتر میشه وابستگیمم بیشتر میشه...خدایا ببخش اگه هرچی بهم میدی بازم ناشکری می کنم و بیشتر می خوام!تقصیر من نیست این ناخواسته بود که فرشته ی معصومت سر راه من قرار بگیره و بهش دچار بشم...انقدر جذاب خلقش کردی که از دیدنش سیر نمیشم...کمکم کن دیگه کنترل احساساتم دست خودم نیست وای این بهزاد چه ها که نمی کنه!!!مگه یه قدرت محدود به نام ادمیزاد چقدر می تونه به یه نفر تسلط پیدا کنه؟!!بهزاد زندگی منو زیرورو کرده...این قدرت عشقه مگه نه؟خدایا عظمتت رو شکر! دوستای گلم این ماه رمضونی محتاج دعاهای همتونم،دعا کنین بهزاد زودتر برگرده... تقدیم به تنها فرشته ی زمینی خدا،بهزاد: خیلی وقته که تو رفتی،خیلی وقته کم اوردم خیلی وقته توی قلبت مث یه ستاره مردم وقتی رفتی از کنارم،یادگاریتو نداشتم عکس چشماتو هزار بار توی قاب دل گذاشتم ولی افسوس گل نازم قاب دل شکست هزار بار من گفتم نرو می میرم،تو گفتی خدانگهدار خیلی وقته مرده قلبم،تو ازم خبر نداری مگه از سنگه دلت که این جوری طاقت میاری خیلی وقته مرده قلبم،من توی قفس اسیرم من دیگه نفس ندارم،اره از زندگی سیرم خیلی وقته که تو نیستی،یادگاریتو ندارم صبر و طاقتم تموم شد،مث ابر فقط می بارم من همیشه حتی تو خواب،دعا می کنم چشاتو خوشبخت شی هرجا که رفتی،دل من کرده هواتو ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ــ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ـ¤ بهزاد جون،به وسعت بی وسعت ترین دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 23:33 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
یه سال دیگم مث برق و باد گذشت و عشق من به بهزاد ۴ ساله شد!!! نمی دونم چند سال دیگه به پایانش مونده؟!البته پایان داریم تا پایان...من یه پایان خوب واسه این وضعیت می خوام! تو این مدت چه جوری تونستم بدقولی ها و تاخیرهاشو تحمل کنم خدا می دونه!!این اولین بار نیست که زیر قولش می زنه،قرار بود تیرماه بیاد ولی...به قول یکی:گفته تیرماه میاد اما نگفته تیرماه چه سالی! و من امروز درست ۲ماه و یه هفته و ۴روزه که ندیدمش!! امروز به احترام ۱۶ مرداد که واسه من روز مهمیه رفتم سینما تئاتر گلریز!همون جایی که اگه ۴ سال پیش نمی رفتم،الان اسیر عشقش نبودم! تقدیم به تنها فرشته ی زمینی،بهزاد:
تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است اتشی زین کاروان رفته برجا مانده است روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز منتظر چشمم به بازی های فردا مانده است طاقت بار فراقت بیش از اینم مشکل است همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است شوق دیدار تو بر این دل تسلی می دهد زین سبب در این مصیبت ها شکیبا مانده است در میان بحر غم ها زورق قلبم شکست قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگینی ز ناکامی و غم ها مانده است کاش بودی و می دیدی چه دردی می کشم ای طبیب من مریضت بی مداوا مانده است ۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰- بهزاد جون به وسعت قداست این شب،دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 22:54 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
یه معذرت خواهی بدهکارم بابت این همه تاخیر و اینکه نتونستم بهتون سر بزنم! به هر حال خیلی دل و دماغ ندارم اخه امروز درست یک ماه و ۳ هفته و یک روزه که تنها فرشته ی زمینی رو ندیدم! دعا کنین زودتر نمایش جدیدش شروع شه یا نه همون نمایش قبلی...واسه من مهم دیدن روی ماه اون نازنینه!دیگه فرقی نمی کنه چه جوری! دیشب دیگه طاقت نیاوردم و سی دی نمایش "دروغ چرا" رو گذاشتم و یه دل ناسیر دیدمش!اخه ادم با سی دی سیر میشه؟؟!اصلا با سی دی نمی چسبه!منی که عادت کردم به طور زنده تو نمایش ببینمش، بدتر با دیدن سی دی حالم گرفته میشه!!!اما هرکار کردم نبینم تا موقع دیدن خودش تشنه تر باشم نشد! دعا یادتون نره.... تقدیم به تنها فرشته ی زمینی،بهزاد: آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند این سان که ذره های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار مارا اشفته پوی باد در دور دست دشتی از دیده ها نهان بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان پهلوی یکدیگر بنشاند! من را به تو برساند!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون به وسعت کم طاقتی دلم،دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 0:27 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
شرمنده که دیگه دیر به دیر میام!...یه جورایی کنترل وبلاگ از دستم خارج شده!از اون دفعه تا حالا هم فقط یه بار دیگه بهزاد خوبم رو دیدم و اونم چهارشنبه ی هفته ی پیش بود! امشب یه حال عجیبی دارم،دلم بدجوری گرفته می خوام گریه کنم...دنبال یه اهنگ اشک درارم!!! ای خدا!اخه چرا وسط حال ضد حال می زنی؟!تازه دلمو خوش کرده بودم که به به!چقدر خوش قوله و از اولین ماه سال اومده و هیچ بهانه ای مثل محرم صفر نداره که باز چند ماه کارشو تعطیل کنه...اما اون گفت که می خواد بره شهرستان!ومنظورش از شهرستان،تورنتو بود...دوباره غصم گرفته!دعا کنین یا نره یا اگه میره دو هفته ای برگرده!!! راستی شاید دیگه فرصت نکنم به موقش بیام پس الان میگم،حدود یه هفته ی دیگه یعنی ۲۲ اردیبهشت دقیقا ۲سال میگذره از اولین باری که رفتم والیبال هنرمندان دیدن بهزاد! تا نرفته به دیدن نمایش" زندگی شیشه ای" برین.... تقدیم به بهزاد عزیز: دلم می خواست اشکای تو باشم،تا تو چشمات به دنیا بیام و روی لب هات بمیرم! و اگر تو اشکای من بودی،من هیچ وقت گریه نمی کردم تا تو رو از دست ندم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 0:58 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
عالیه!دیگه چی بهتر از این؟دیشب یعنی ۱۱ فروردین ماه برای اولین بار تو امسال دیدمش!تنها فرشته ی زمینی،بهزادو میگم دیگه! شنیده بودم ادم خوش قولیه!اما تا حالا بهم ثابت نشده بود،دفعه ی پیش که دیدمش یعنی دقیقا دو ماه و دو هفته و یه روز پیش،با ناراحتی بهش گفتم:من که می دونم میری ۸ماه دیگه میای...اونم گفت نه فروردین میام،قول میدم.راستش حرفشو باور نکردم...گفتم محاله به این زودیا بیاد!اما دمش گرم که سر قولش موند الهی قربونش برم من،مثل یه تیکه ماه شده بود!مثل همیشه مهربون،خوش برخورد و خنده رو!فقط خدا می دونه که چقدر می خوامش!وقتی باهاش صحبت می کنم دیگه اخرش دلم نمیاد و نمی خواد که ازش دور شم!ولی حیف که نمی شه! خدایا صبرم بده!امشب یه حال عجیبیم! قابل توجه عزیزانی که می خوان یه شب برای یه بارم که شده از دغدغه ها و غم و غصه های زندگیشون جدا شن و تو یه عالم دیگه سیر کنن و از ته ته دل بخندن...بهزاد عزیز از سفر برگشته و نمایش "زندگی شیشه ای"رو هم چنان ادامه میده تا اماده شدن نمایش جدیدش به نام "ازدواج در قهوه خانه ی زری خانوم"! از نمایشش تعریف نمی کنم به خاطر اینکه دوسش دارم،نه،انصافا کارش حرف نداره!بیسته...تو نمایشش از دلقک بازی خبری نیست و تماما شمارو با دیالوگ های دست اول و تک خودش می خندونه!حسابش به کل با نمایش های به اصطلاح طنزی که فقط با تقلید از دیالوگ های اون و همین طور دلقک بازی میرن رو صحنه،جداس! شما به دیدن این نمایش برین اگه خوشتون نیومد،این پسر گل بلیطتون رو پس میده!دیگه چی می خواین؟ در ضمن یه نکته ای رو هم لازمه بگم که کار بهزاد جان به هیچ وجه نیاز به تبلیغ نداره اونم تو وبلاگ حقیری مثل اینجا!من حاضرم قسم بخورم که تا حالا حتی یه شب هم صندلی خالی نداشته(برخلاف بقیه ی نمایش های ابکی)...حتی با اینکه سالن گلریز ظرفیتش از سالن کنونی هم بیشتر بوده،با این همه صندلی اضافه هم می چیده و پر میشده!!! اینارو گفتم که بدونین دارم کاملا دوستانه واسه شادی خودتون میگم!راستی جهت اطلاع عزیزانی که نمی دونن،تا اخر این هفته بلیط ها تموم شده و برای اینده هم حتما باید از یک هفته قبل و حضوری بلیط رزرو کنین تا بتونین نمایش رو ببینین. بار دیگه ادرس محل اجرای نمایش رو می نویسم: خیابون شریعتی/بعد از پل صدر/مجتمع فرهنگی،تفریحی بولینگ عبدو(شهید چمران) تلفن:۲۲۲۰۳۰۳۳ خوش بگذره! بهزاد جون،به وسعت لطف خدا دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 3:3 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
سال نوتون مبارک! خوش می گذره؟...سال نو رو چه جوری شروع کردین؟برای من که خیلی مهم بود چه جوری شروع کنم!خواستم به بهترین نحو ممکن باشه که تا اخر سال هم همین طور پیش بره!اخه می گن سال رو هرجوری شروع کنی همون جوری هم پیش میره...خلاصه یه چیز تو این مایه ها دیگه! یادش بخیر!انگار همین دیروز بود که داشتم سال نویی واسه بهزاد خوبم دعا می کردم!دوباره عیده و از بهزاد خبری نیست و من بازم از خدا خواستم که زودتر برگرده! امروز درست ۲ماه و۴ روزه که ندیدمش دلم براش قد اتم شده! ببینم شماها که یادتون نرفته واسه من و بهزاد دعا کنین؟تو پست نوروز سال قبل خواهش کرده بودم که چی از خدا بخواین، یادتونه؟ خدایا یه کار کن امسال خیلی خیلی زیاد ببینمش و دیگه دلتنگش نباشم.امین! امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشین و به همه ی ارزوهاتون برسین! این شعر زیبا از "فریدون مشیری" تقدیم به تک ستاره ی اسمان عشق،بهزاد: بر نگه سرد من به گرمی خورشید می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت تشنه ی این چشمه ام،چه سود،خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت. جز گل خشکیده ای و برق نگاهی از تو در این گوشه یادگار ندارم زان شب غمگین که از کنار تو رفتم یک نفس از دست غم قرار ندارم ای گل زیبا بهای هستی من بود گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم گوشه ی تنها،چه اشک ها که فشاندم وان گل خشکیده را به سینه فشردم ان گل خشکیده،شرح حال دلم بود از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟ جز به تو،از سوز عشق با که بنالم جز ز تو،درمان درد،از که بجویم؟ من،دگر ان نیستم،به خویش مخوانم من گل خشکیده ام،به هیچ نیرزم عشق فریبم دهد که مهر ببندم مرگ نهیبم زند که عشق نورزم پای امید دلم اگرچه شکسته است دست تمنای جان همیشه دراز است تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد چشم خدابین من به روی تو باز است ----------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت دلتنگیم دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 14:26 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
دیروز یعنی ۳۰ بهمن ماه،برای من روز مهمی بود می دونین چرا؟چون ۳۳ پیش تو همچین روزی برای اولین و اخرین بار در جهان هستی،تنها فرشته ی زمینی متولد شد! پس با این حساب باید از قشنگ ترین روزای خدا باشه دیگه نه؟ چقدر زود گذشت...از تولدی که پارسال براش گرفتم و میگم...پیشنهاد می کنم یه بار دیگه پست مربوط به اون شب رو بخونین،قشنگ تر از این یکیه! انگار همین دیروز بود...شکر خدا امسال هم سعادت اینو داشتم که یه تولد مختصر در حد توانم براش بگیرم...البته نا گفته نماند که جای اصل ماجرا مثل همیشه خالی بود!!! همه روز تولد میگن و می خندن،اما نمی دونم این سرنوشت لعنتی من با چی طلسم شده که حتی تو قشنگ ترین روز خدا هم باید بغض کنم؟؟؟ شاید واسه اینه که حس کردم تک و تنها با یه دل خوش اینور دنیا واسش تولد گرفتم و اون داره اونور دنیا خوش می گذرونه! جشن تولد بدون صاحب تولد هم یه مدلیه دیگه نه؟فقط یه ذره درد اوره!نه از یه ذره خیلی بیشتره...وقتی می بینی جشن گرفتی واسه کسی که هیچ وقت جای خالیش جلو چشمت پر نمیشه چه حالی میشی؟؟! وای که اگه توهم و خیالبافی نبود چی به سر من میومد...لا اقل می تونم تصور کنم که بهزاد جلوم نشسته پشت کیک تولدش!!!خنده داره؟؟؟ از ته دل ارزو می کنم که یه روز واقعا در کنارش باشم و با هم تولدشو جشن بگیریم... و اما ارزو های واجب تر از واجب: خدا جون یه کار کن تا:بهزادم همیشه سالم باشه،همه ی درد و بلاهاش بخوره به من و دشمناش،به هرچی می خواد برسه،از عمر من کم شه و به عمر اون اضافه شه......خوشبخت شه! و خیلی چیزای خوب دیگه که خودت می دونی. امین! تقدیم به تنها فرشته ی زمینی،بهزاد: برای تولدت،یک نفر هست که بی بهانه گریه می کند اشک من،خیسی چشمانم، باران می اید؟یا نه بغض فرو نخورده با تلنگر چشمان هدیه ای است تا باور کنی یک هست که هنوز شب هایش،خواب همان دیروزها را می بیند یک نفر هست که بی اسمان چشمان تو هوای کدام سرزمین را نفس بکشد و پرنده هایش بال سپید خود را کجا به نمایش اندیشه ها بگذارند؟ همه ی شعرهایم ،با واژه ی اسم تو نفس می کشند و اندیشه زبان خامی است که با چشمان تو پخته می شود یک نفر هست... ====--------=====---------=====--------=====---------=====---------===== بهزاد جون،به وسعت قشنگی میلادت دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 23:44 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
واقعا زبونم از اتفاقی که دیشب برام افتاد بند اومد!یه معجزه بود... اره من دیشب برای اخرین بار در سال ۱۳۸۵،تنها فرشته ی زمینی رو بعد یک ماه و ۴ روز دیدم! منظورم از معجزه چیز دیگه ایه،چیزی که من لیاقتش رو نداشتم اما خدا دعاهامو بی جواب نذاشت و... خدایا شکرت...گرچه اگه تا ابد هم عبادتت کنم کمه... بگذریم،شب پر هیجانی بود و استرسش بیش تر از همیشه!!شبی که در اوج تلخی شیرین شد! دیگه نمی خواد به خودتون زحمت رفتن تا بولینگ عبدو رو برای دیدن نمایش بدین!چون بلیطاش خیلی وقته که تموم شده! اگه این دفعه هم وعده نباشه،گوش شیطون کر تو فروردین ماه۸۶ "زندگی شیشه ای"روموقتا تا اماده شدن نمایش جدید "ازدواج در قهوه خونه ی پدری زری خانوم"اجرا می کنه!!! خدایا...برای همه چیز ازت ممنونم!واسم سنگ تموم گذاشتی!دیگه روم نمیشه چیزی ازت بخوام...الهی قربونت برم که نگفته خودت از دل بندت خبر داری...من که لیاقت بندگیت رو ندارم اما یه وقتی پشتمو خالی نکنیا...اگه تو این مدت تو به یاد بنده ی حقیرت نبودی،امکان نداشت همه چیز اون جور که می خواستم پیش بره!! شکرت...شکرت...خدایا شکرت که منو با یه خاطره ی تا ابد فراموش نشدنی ازش جدا کردی! شعری که می نویسم طبق معمول غمناکه...این که چرا با این حالی که الان دارم،بازم غمناک می نویسم باشه واسه بعد! تقدیم به با احساس ترین فرشته ی عالم،بهزاد: ای شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند،بشتابد به یاریم *** ای دل چنان بنال که ان ماه نازنین اگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمی رود هرچند بسته مرگ،کمربر هلاک من *** ای اسمان به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه مانند شمع،سوختم و اشک ریختم؟ *** اری مگر خدا به دل اندازدش،که من زین اه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب اورم *** اخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من،همه چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و ارزوی من او هستی من است که اینده دست اوست ---------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت گرمای وجودت دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 دی1385ساعت 23:51 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
من دیشب،یعنی چهارشنبه ۲۲/۹رفتم تئاتر.بازم میگم جاتون خالی... والا اتفاق خاصی نیفتاد که بخوام تعریف کنم اما...الهی بمیرم! وای خدا جون مگه قرار نشد همه ی درد و بلاهای بهزادو بزنی به من؟پس چرا من به جای اون سرمانخوردم اخه!؟؟؟ بزنم به تخته دیشب مثل یه تیکه ماه شده بود!وای که چقدر تی شرت تنگ بهش میاد!ای جان... راستی تا یادم نرفته بگم که پارسال ۱۷اذر ماه رفتم سینما گلریز فیلم کافه ترانزیت که خوشبختانه مصادف شدم با لحظه ی رسیدن بهزاد جان!وای که چقدر با اون پلیور راه راه طوسی ابی رنگش زیبا شده بود...فقط پیاده شدن از ماشینشو دیدم! دلم بدجوری گرفته...اما راستش دلم نمی خواد که خوشی حاصل از رفتن به تئاترو به این زودی تو خودم سرکوب کنم اما...حرف دلو باید گفت!هرچی با خودم کلنجار رفتم که به روم نیارم دیدم نمیشه!نمیشه دل عاشقو گول زد! همون طور که قبلا گفتم،نمایش جدید بهزاد جان با نام"ازدواج در قهوه خانه ی زری خانوم" اماده هست اما اجراش موکول میشه به سال اینده ای کاش فقط همین ۲ماه و می رفت!از اول بهمن قراره بره تا دیگه کی برمی گرده خدا می دونه...بازم تکرار تاریخ! از دیشب تا حالا که برگشتم همش فکر این که هنوز نیومده داره میره،دیوونم کرده... ای کاش بهش دل نمی بستم!چه جمله ای!این خیلی کلیه...اما اگر دل نمی بستم دیگه این همه دردسر نداشتم.همیشه له له یه بار دیدنشو می زنم...حالا قراره یه بلای تکراری سرم بیاد.وای نه...!!! از این اعصابم به هم می ریزه که اون، دل این همه طرفدارو یه عاشق رو تنها میذاره و میره وککشم نمیگزه و وقتی هم بر می گرده انگار براش اب از اب تکون نخورده!!!حتی یه لحظه هم امکان نداره به ذهنش بیاد که من چی میکشم وقتی اونو نمی بینم... برام دعا کنین،توروخدا دعا کنین تو این فرصت باقی مونده بیشتر از یه بار بتونم ببینمش! و در اخر خیلی دوستانه ازتون می خوام تا تموم نشده به دیدن این نمایش برین...خوشتون میاد ۱۰۰٪! --------------------------------------------------------------------------------------------- تقدیم به زیباترین بهانه ام برای زندگی،بهزاد: بازم دارم غلط میرم اون کوره راه رفته رو از چشم تو نمی بینم این قلب سرشکسته رو بازم دارم هلاک میشم تو رفتن و اومدنات حسرت به دل موندم یه بار بهم بگی میشم فدات جاده و باز دوری و دل تنگی شبای غم کوچ تو و ندیدن اشکای ریز و دم به دم برگشتن و ندیدن اون عاشق همیشگی می دونم دوسم نداری،نمی خواد که اینو بگی دستام می لرزه و لبام میگه بذارم که بری میگه که بسه چند ساله براش منتظری تلنگر یه شب سوار،پر از غمم هزار هزار بعد گذشتن از نگات خاطره ها میشن هوار من غرق گریه،پرچم سفیدو بالا می گیرم نمی خوام و نمی تونم حقمو از تو بگیرم حق من بود با تو بودن،حتی یه نیم روز از بهار ای سرنوشت لعنتی،بد کردی با من روزگار --------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت زمان سفرت،دوست دارم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آذر1385ساعت 0:34 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
اول از همه بابت این همه تاخیر معذرت می خوام! اصلا این ماهی که گذشت فرصت نکردم بیام نت!بله ابان ماه و سالروز های مهمش! ۱۷ ابان ۸۴،برای اولین بار رفتم به دیدن نمایش معرکه ی زندگی شیشه ای!شب فوق العاده ای بود و اتفاق جالبی هم افتاد ۲۰ ابان۸۴،والیبال هنرمندان بعد ۴ماه انتظار...بدک نبود!همون سالنی بود که اخرین بار هم(۳۱ مرداد ۸۵)والیبال اونجا برگزار شد!سالن بانوان ازادی...به هرحال والیبال که تئاتر نمیشه ۲۶ابان ۸۴،رفتم گلریز که واسه یه روز دیگه بلیط رزرو کنم،اتفاقی مصادف شدم با رسیدن بهزاد جان! و ۲۹ ابان ۸۴،برای دومین بار زندگی شیشه ای!شب خوبی بود هرچند که موفق نشدم باهاش بحرفم حدودا ۳هفته پیش رفتم سینما جوان(بولینگ عبدو)به بهانه ی رزرو مجدد بلیط تئاتر دیگه واسه شنبه ۴اذر ماه رزرو کردم.جاتون خالی چه شبی بود!وای خدای من... وقتی می خوام برم جلو باهاش حرف بزنم،قلبم در حالت اماده باشه که تا دهنمو باز کردم بپره بیرون،ولی عجیب وقتی کنارشم،سرعت کوبیدنش مثل اینه که یه کلنگ داده باشی به یه پیرزن و اون بخواد کلنگ بزنه!!!چر انقدر مزخرف می گم؟؟؟ببخشید زیادی احساساتی شدم! برای دفعه ی بعدم دعا کنین،خواهش می کنم!می دونم که اگه تا الانم انقدر موقعیت خوب سر راهم قرار گرفته ،فقط و فقط به خاطر معجزه ی خدا بوده!جوری که حتی فکرشم نمی کردم...می دونم که دعاهاتون اثر کرده،پس تنهام نذارین! و بازم برای اونایی که هنوز همت نکردن به دیدن این اثر فوق العاده برن،ادرس: شریعتی/قلهک/مجتمع تفریحی بولینگ عبدو تلفن:۲۲۲۰۳۰۳۱ اوه!تا یادم نرفته مژده بدین که یه خبر توپ دارم! اما... خدایا بابت اون شب بی نهایت ازت ممنونم...
بهزاد جون،به وسعت نگاه زلالت دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 23:27 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
من دوشنبه شب رفتم بولینگ عبدو برای دیدن روی ماه بهزاد! این بار هم خدا منو شرمنده ی خودش کرد...حسابی هم شرمنده کرد! قبل اینکه برسم اونجا،تا می تونستم صلوات فرستادم،خیلی دلهره داشتم،این بار بیش تر از همیشه!به همون دلایلی که قبلا گفتم...اما خدا رو شکر!اونقدرام که فکر می کردم بد نبود!سالنش معرکه بود و همه ی امکاناتشم تامین...البته مهم اینه که بهزاد جان راضی باشه! به نظر من که شب واقعا لذت بخشی بود...خدایا بی نهایت ازت سپاسگذارم! بزنم به تخته اون شب خیلی سرحال و غبراق بود.ای جان چقدر خوشرو و خوش برخورد بود...چشم دشمناش دراد،یه نمه کپل تر شده بود...ماشالا نمایش:" زندگی شیشه ای" یه تغییرات کوچیکی کرده بود. بهزاد جان هم که مثل همیشه با فی البداهه گویی هاش سالن رو به مرز انفجار می رسونه... ضمنا دوباره یاداور میشم،اگه دلتون واسه یه خنده ی حسابی لک زده و احیانا می خواین روده هاتون به هم گره بخوره،حتما این نمایش رو ببینین!من که دفعه ی اولم نبود ولی بدجوری خندیدم،شمایی که دفعه ی اولته مطمئن باش نفست بند میاد! ادرس: شریعتی/قلهک/مجتمع تفریحی بولینگ عبدو تلفن:۲۲۲۰۳۰۳۱ خدایا برای تمام داده هات و نداده هات شکر! تقدیم به فرشته ی خنده روی من،بهزاد: بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= بهزاد جون به وسعت زیبایی رویای اون شب،دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 23:42 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
امشب هم درست یکسال می گذره از اخرین شب اجرای قهوه خونه ی پدری زری خانوم!بهزاد جون عجب تیپی زده بود،ماشالا... اون شب شب وداع با بهترین بود...نمایش قهوه خونه ی پدری زری خانوم نمایشی که منو شیفته ی بهزاد کرد و زمین گیرش شدم!نمایشی که هر لحظش واسم نفس بود...و مهم تر اینکه این نمایش برای بهزاد نقطه ی اوج بود...خلاصه که شب سختی بود! راستش خیلی دلم برا قهوه خونه لک زده!اخ که چه صفایی داشت وقتی سالارخان با اون ابهتش از کنارم رد میشد و من سراپا محوش میشدم این روزا حالم بدجوری گرفتس!چون متوجه شدم که بهزاد جان از پاتوق همیشگی،سینما تئاتر گلریز کوچیده و رفته فرهنگسرای بولینگ عبدو!چرا حالم گرفتس؟هم واسه اینگه راهم دور شده و هم اینکه من با گلریز یه دنیا خاطره دارم!اون محله واسم خیلی مقدسه و البته خواهد بود،یوسف ابادو میگم!اما مسئله اینه که من انقدر رفته بودم گلریز که دیگه اونجارو خونه ی خودم می دونستم،به خودم جرات میدادم به هر سوراخش سرک بکشم و یا اینکه سر اینکه کدوم ردیف رو بهم بدن کلکل کنم،می دونستم بهترین ردیف و صندلی کدومه...می دونستم بهزاد عزیزم ماشینشو کجا پارک می کنه تا یه دلی از خاک در بیارم بهتره شمام بیش از این وقت رو از دست ندین،دوستان عزیزی که ازم خواسته بودن خبر تئاترو بهشون بدم،بفرمایید اینم از اقا بهزاد گل که مثل همیشه با روی گشاده منتظر شماست! ادرس:شریعتی/سینما تئاتر بولینگ عبدو تلفن:۲۲۲۰۳۰۳۱ بشتابید میگما روز از نو روزی از نو....!دوباره اغاز ماجراهای تلخ و شیرین!خدایا پشت مارو خالی نکنیا... تقدیم به تنها فرشته ی معصوم خدا،بهزاد:
در منی و این همه زمن جدا با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بی قرارو بی تو بی قرار وای از ان دم که بی خبر ز من برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه ی توام بهر کجا روی سر نهاده ام به زیر پای تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا که برگزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو...در تو اورم پناه موج وحشیم که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سرخوشم وه...مگر به خواب ها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم وز شاخه ها بچینمت شعله می کشد به ظلمت شبم اتش کبود دیدگان تو ره مبند...بلکه ره برم به شوق در سراچه ی غم نهان تو -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- بهزاد جون،به وسعت اندوه دلم دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مهر1385ساعت 23:55 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
یه تاریخ دیگه...یه تاریخ مهم!دیگه پوسیدم از بس نمایش بهزاد شروع نشد! زندگیم داره تبدیل به وقایع تاریخی میشه!!! امشب درست یکسال میگذره از شبی که من خودم به تنهایی داوطلب شدم که باهاش حرف بزنم،سینه سپر کردم و با ترس و دلهره رفتم جلو! در کمال ناباوری با اینکه این دومین باری بودکه ازش امضا می گرفتم،اما منو یادش مونده بود!(ماشالا به هوشش برام یکی از قشنگ ترین جمله هاشو نوشت:تقدیم به تو که در نگاهت جشنواره ی مهربانی برپاست. مطمئنم تا حالا تو اینه خوب به نگاه معصومانه ی خودش دقت نکرده که اینو واسه من حقیر نوشته! یادش بخیر!اون شب تولد مادر بهزاد جون هم بود!و ایشون در سالن حضور داشتن.اما متاسفانه نتونستم ببینمشون! انقدر که از حال و هوای تئاترش دور موندم،متاسفانه خاطرات اون شب ها هم داره تو ذهنم کمرنگ میشه! دعا کنین بیش تر یادم بیاد!وای خدایا...اخه حیف نیست؟خودشو که ندارم،تئاترشم که نیست،اقلا این خاطرات با ارزشو که حق دارم تو قلب و ذهنم نگه دارم؟ خدایا یاریم کن تا تمام خاطراتمو به طور کامل و با جزئیات به یاد بیارم...خواهش می کنم این خاطراتو ازم نگیر.... ای مادر مهربون،مادر اقا بهزاد گل!ای مادر هنرمند که هم چین دسته گلی پرورش دادین!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 23:23 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
امشب هم درست یکسال می گذره از روی بهترین شب زندگیم!البته هنوزم قادر به تشخیص بهترین شب زندگیم بین این همه شب خوبی که با بهزاد داشتم نیستم! اما چرا این شب؟من تو ۲۱شهریور ۸۴برای اولین بار با بهزاد عزیز حرف زدم! می تونم بگم بهترین احساسو اون لحظه داشتم!یادمه وقتی روشو برگردوند طرفم،انقدر هول شده بودم و شوکه بودم که با یه مکث خیلی طولانی اسممو بهش گفتم!چون بی اختیار و بدون خجالت بهش گفتم:اقا بهزاد من شمارو خیلی دوست دارم( چون اون دفعه اولین باری بود که باهاش حرف زدم و امضا گرفتم،هیچ وقت حرفایی که بهم زد یادم نمیره و این خاطره رو از بقیه خاطره هام با اون بهترو واضح تر یادمه! از وقتی که تئاتر تموم شده،یعنی از ۱۰ بهمن ۸۴تا حالا به بهانه ی سینما اونورا پرسه می زنم،اخه می دونین چیه؟محله ی یوسف اباد بهم جون میده،محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین... هر وقت که میرم اونجا،یه لابی سوت و کور می بینم که پرنده پر نمی زنه!همون لابی ای که به خاطر نمایش بهزاد مردم توش از سر و کول هم بالا می رفتن... یادمه اون شب یه تی شرت سرمه ای پوشیده بود که یه نوشته ی ریز سفید انگلیسی هم روش بود(شرمنده نتونستم بخونم چی نوشته بود هی روزگار...عجب شب خاطره انگیزی بود... -------------------------------------------------------------------------------- تقدیم به نگاه معصومانه ی بهزاد: سهم من از تو چی بود،بعد از عمری انتظار بعد از عمری تشنگی،سهم من شد شوره زار سهم من از عشق تو،ثانیه های کبود اسمونی تیره تر،ستاره ای که نبود سهم من فریاد بود،ته بن بست جنون ارزو های هلاک،اینه های سرنگون سهم من دلشوره بود،پشت قاب پنجره سوختن با درد تو،در کویر خاطره از شب و روز زمین،خستگی سهم منه تو بگو این همه درد،مزد عاشق شدنه؟ -------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت ارامش نهفته تو چشمات،دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 10:57 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
سالروز یه شب فراموش نشدنی دیگه هم رسید!بعد از دیدن اون خواب که روحی تازه بهم داد و شجاعت دیدن بهزادو بعد ماه ها پیدا کردم،۹شهریور ۸۴اولین دفعه ای بود که تو اون سال رفتم تئاتر به دیدنش! فقط خودم می دونم و خدای خودم که اون شب چه حالی داشتم!البته دور از انتظارم نبود که باز نتونم خودمو کنترل کنم! خودتون بذارین جای من،با اون اوضاع و احوال برای منی که انقدر خجالتی بودم(به کمک تئاتر بهزاد جان البته الان خجالتم ریخته!!! یادمه بعد اون شب تا مدت ها از اینکه دیگه افسردگی ندارم خوشحال بودم و باورم نمیشد که این طلسم شکسته شده....خیلی احساس خوبی داشتم غیر قابل توصیف!اما حالا چی؟؟؟ و باز هم انتظار................ بهزاد جون،به وسعت هیجان تمام این لحظات ،دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 23:37 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
همون طور که قبلا هم گفته بودم امروز مسابقه ی والیبال هنرمندان برگزار شد!و دل تنگی من بعد درست ۶ماه و ۳ هفته به پایان رسید!!!البته پایان که چه عرض کنم یعنی...اخه می دونین چیه؟من حتی شبابی هم که از تئاتر میومدم خونه دلم واسه ی بهزاد یه ذره میشد! نمی دونم کدوم شماها تا حالا اومدین والیبال هنرمندان!جو خیلی ناجوریه!مدام باید حنجرتو پاره کنی و بگی خانوم بشین، خانوم برو اونورتر،خانوم...خلاصه بشین پاشوییه که نگو! خلاصه که هیچ وقت والیبال رو برای دیدن روی ماه بهزاد،به تئاتر ترجیح نمیدم! نمی تونم بگم یه شب خیلی توپ بود چون بعد این همه مدت دوری،روی ماه بهزادو از فاصله ی زیاد و از بالکن سالن دیدم!ووویی!اصلا لذت لحظه ی دیدار بعد این همه دوری قابل وصف نیست!می تونم در یک کلام بگم که شوکه بودم!ای جان یه چیز که افسوسشو می خورم اینه که ماشین بهزاد درست از کنارم رد شد و من...به خدا چشمم دنبال ۲تا تیله ی براق یا یه ۲۰۶ مشکی بود(همون که خاک روشو خورده بودم حالا اگه احیانا دلتون از جایی پره یا حرص دارین می تونین سر من خالی کنین و هرچی دلتون می خواد فحش بهم بدین!(البته بعدا که حالم اومد سرجاش حالتونو جا میارم مراسم مرگ و میرو بگو!الهی بمیرم که بهزاد قشنگم چند بار خورد زمین و یه بارش که به شدت این اتفاق افتاد و فریاد بمیرم الهی من رفت هوا اخه این شانسه ما داریم؟خوبه اصلی ترین عشاق این هنرمندا ما دختراییم!اون وقت اقایون پر رو رو مثل همیشه میذارن طبقه ی اول و ما دخترای اب از لب و لوچه اویزونو میذارن بالا!حالا انگار می خوایم این هنرمندارو بخوریم...(خودمونیما،این بهزاد که خوردن داره.. وای چقدر حرفیدم شرمنده!... خوب حرف اخر،الهی که درد و بلای بهزاد جان این دفعه دیگه بخوره به من و هم چنین دشمناش ذلیل شن....الهی امین!خدایا برای اینکه گذاشتی قبل مرگم ببینمش ازت ممنونم! بهزاد جون،به وسعت شیرینی لحظه ی دیدارت،دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 23:38 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
امشب واسه من یه شب خاصه!می دونین چرا؟امشب ۳سال از شبی که افتادم تو دام عشق بهزاد،می گذره!وقتی بهش فکر می کنم یه ذره مغرور میشم!خودمم باورم نمیشه که ۳ سال...وای خدای من یعنی من سعادت اینو داشتم که ۳سال پای عشق بهزاد بمونم امیدوارم خداوند بهم تواناییشو بده تا بازم طاقت بیارم و سالگردهای دیگه رو ببینم! به خوبی خوب پارسال همین شبو یادمه که واسه بهزاد جان تو یه دفتری نامه می نوشتم(واسه دل خودم)...من به ۹ میگم ساعت مقدس!چون معمولا نمایش این موقع شروع میشد و منم تقریبا بین ۸:۳۰ تا ۹ دلمو از دست دادم!!! درحای که من الان دارم تو دل تنگی تمام روز و شبمو صرف فکر کردن به اون می کنم،با خودم میگم یعنی بهزاد یک ثانیه هم که شده به من فکر می کنه؟اصلا فکر می کنه که من از ۱۰ بهمن تاحالا چی کشیدم؟؟؟ ۱۶ مرداد ۸۲!این تقریبا مهم ترین تاریخ زندگیمه!اگه ۱۶ مرداد ۸۲ نمی رفتم تئاتر،هیچ وقت اسیر چشمای پاکش نمی شدم و الان می تونستم مثل بقیه به زندگی لبخند بزنم! جا داره ولادت حضرت علی(ع) ، روز پدر و مرد رو به خوش سعادت ترین پدر دنیا،یعنی پدر بهزاد جان تبریک بگم! البته این مناسبت مربوط به بهزادم میشه.ولی امیدوارم تا چندین سال فقط روز مرد رو بهش تبریک بگم نه روز پدرو... دیگه چیزی به اخر عمرم نمونده،یعنی اگر قرار باشه ۳۱ مرداد هم نبینمش(والیبال هنرمندان)،دیگه مطمئنا می میرم!مثل همیشه محتاجم به دعاهای همتون،دعا کنین زودتر ببینمش! -۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰ خدا چرا عاشق شدم من؟ دیگه از دست این دل یه شب اروم ندارم وای چرا تو این زمونه،شدم قربونی عشق؟اسیر روزگارم دو تا چشمای نازش،میشینه رو کتابم شبا وقتی می خوابم،می بینمش تو خوابم براش نامه نوشتم،قشنگ و عاشقونه نوشتم با دو چشماش،منو کرده دیوونه -۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
بهزاد جون،به وسعت(وسعت)دوست داشتن،دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 23:9 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
چهارشنبه ۲۸ تیرماه سالروز والیبال هنرمندان بود!پارسال ۲۸ تیرماه من تو بدترین شرایط روحی بودم ولی خودمو راضی کردم و یه جورایی میشه گفت اماده کردم که برم والیبال(همون قضیه که طاقت دیدنشو نداشتم...)بهترین والیبال بود!درسته که بعدش اصلا حالم تعریفی نداشت،ولی به هرحال خیلی بهم خوش گذشت!یادش بخیر راستی تا یادم نرفته بگم که چهارشنبه ساعت تقریبا ۱۲:۳۰-۱بود که کانال ۳ داشت طنز جدی نگیرید رو نشون میداد.من اصلا نمی دونم چه روزایی یا چه ساعتی میده ولی فکر کنم تازه شروع شده.البته اگه نمی دونید بدونید این طنز مربوط به سال...دقیقا نمی دونم بهزاد گللللللم(خشایاری بخونید)فقط بیست و خورده ای سن داره! خداییش تعریف یا بهتره بگم تبلیغ از بهزاد جان نباشه،طنز خوبیه.زنده یاد منوچهر نوذری هم مجری گریشو به عهده داشته.خلاصه دیدنش خالی از لطف نیست. ------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت خدا دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 23:10 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
این دفعه حرفی ندارم جز اینکه روز مادر رو به خوش اقبال ترین،مهربون ترین و بی نظیر ترین مادر دنیا،که کسی نیست جز مادر محترم بهزاد جون،تبریک بگم! خدایا سایه ی پربرکت مادر گلش رو از سرش کم نکن!امین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 23:56 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
همش منتظر بودم تا زودتر روز والیبال برسه و من با یه پست شنگولی حاضر شم!ولی افسوس که تاریخش ۱۳ روز عقب افتاده! خدایا چرا به داد من نمی رسی؟الان دیگه شد ۵ ماه و ۶ روز!دیگه بیش تر از این طاقت دوریشو ندارم،هرکی تاحالا طعم تلخ دل تنگی رو چشیده می فهمه من چی می گم! حالا بگیم والیبال دست خودش نیست،اما تئاتر که دیگه ۵۰٪ دست خودشه!اگه این ارشادیا بهش مجوز بدن حله،د نمیدن دیگه! دیگه دارم دق می کنم،این تابستون دیگه سرنوشت چه اشی واسم پخته؟ احتمالا مسافرت به بهزاد جان حسابی خوش گذشته،بچم هوایی شده،دیگه یادش رفته که یه عشاقی هم اینور داشته و واسش چه کارا که نمی کردن...اخه بهزاد جان این انصافه؟۵ ماه رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی؟چی میشه یه ذره فکر دل مارو بکنی؟؟ یادتونه تو "پست توجه!" چی نوشته بودم؟بی زحمت دوباره بخونیدش ببینید که حقیقت چه جوری به ادم پوزخند می زنه!!!اصلا غیر قابل باوره،از ۱۰ بهمن تا حالا...وای خدا نجاتم بده! شعر زیبای "سرسپرده"رو که تمام و کمال حرف دلمه،با بند بند وجودم تقدیم تنها فرشته ی زمینی می کنم: اگه تا روز قیامت،داشتنت نباشه قسمت چشم براه تو می مونم،با دلی پر از صداقت اگه با اشکای گرمم،دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه،بعد دنیای دو روزه اگه نقش قصه ها شی،مه روی قله ها شی بری و از من جداشی،اگه باشی و نباشی نه فقط عاشقت هستم،مرهمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم،سرسپرده ی تو هستم اگه جای تو به این دل،همه دنیارو ببخشن می گذرم از هرچه دارم،اگه باشی عاشق من اگه زنجیره به پاهام،اگه قفل و اگه صدبند می رسم هرجا که هستی،به تو و عشق تو سوگند اگه باشی تاجی بر سر،یا که از ذره ای کمتر دل من داغ تو داره،تا ابد تا روز اخر نه فقط عاشقت هستم،مرهمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم،سرسپرده ی تو هستم اگه با یه قلب تب دار،بشم از عشق تو بیمار تا وجود عاشقم رو،ببرم تا چوبه ی دار اگه زندگیم فنا شه،طعمه ی خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت،روحم از بدن جدا شه اگه قلبمو شکستی،رفتی و از من گسستی مهربون یا خودپرستی،هرچه هستی هرکه هستی نه فقط عاشقت هستم،مرهمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم،تو بتی من بت پرستم -۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰- بهزاد جون،به وسعت بی تابی دلم دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 تیر1385ساعت 23:33 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
خدایا چرا این روزای طاقت فرسا تمومی نداره؟چرا شبای لذت بخشی که می رفتم تئاتر با یه پلک زدن تموم می شد ولی این روزای دوری نه... وای باورم نمی شه ...دقیقا ۴ ماه و ۲ هفته و ۴ روزه که ندیدمش!خیلی دردناکه!واسم قد ۴سال گذشته...گوش شیطون کر،مثل این که قراره تیرماه نمایش بهزاد جون اجرا شه.راستی یه خبر خوش دارم،۲۳تیرماه والیبال هنرمندانه! بله دیگه...این ۴ ماهه رو حسابی خوش گذرونده،یه ذره هم فکر دل هواداراشو مخصوصا دل عشاقشو نمی کنه!البته ناگفته نماند که من به خوشی بهزاد خوشم...ولی خوب دوری هم حدی داره دیگه دوباره میخوام یه شعر زیبای دیگه از فرید احمدی تقدیم بهزادم بکنم،درسته که بیت چهارمش بهم بی ربطه ولی انقدر قشنگ هست که ارزش تقدیم کردن به بهزادو داشته باشه!با اجازه ی اقای احمدی من توش دست بردم! تقدیم به جاودانه ی تاریخ دلم،بهزاد: امروز درست ۴ماهه و ۲ هفته و ۴ روزه که ندیدمت * یه حرفی مونده تو دلم،دلم میخواد بگم بهت که دوست دارم بهت بگم دوست دارم،دوست دارم وقتی نگات یادم میاد قشنگیات یادم میاد یادم میاد گفتی بهم شاید دیگه نبینمت تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم جا نذاری عکستو تو کتابم من اما تو بیداریم هر روز می بینم خوابتو هر روز تو این۴ ماهه و ۲هفته و ۴ روزه که ندیدمت! *متاسفانه اخرین باری که دیدمش،موفق نشدم بهش جمله ی همیشگیمو بگم! --------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت روزهای انتظار،دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 14:12 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
دیروز یعنی ۲۲ اردیبهشت،سالروز اولین روزی بود که رفتم والیبال هنرمندان!وای که چه روزی بود... برای اولین بار میخواستم بهزادو تو لباس والیبال ببینم همین طور بازیشو... یادش بخیر پارسال تقریبا همین موقع ها بود که سی دی نمایش معرکه ی قهوه خانه ی پدری زری خانوم به بازار اومد!اگه بدونید من روزی که سی دی رو خریدم چه حالی داشتم...چون تا اون موقع ۳ بار سرم کلاه رفته بود،ولی اینبار نه!سی دی کاملا واقعی بود...وقتی اونو گذاشتم تو کامپیوتر و نوشته ی "قهوه خانه ی پدری زری خانوم"رو دیدم،اشک از چشام سرازیر شد...اصلا باورم نمی شد بعد این همه انتظار و دلتنگی بالاخره تونستم بار دیگه تصویری از اون نمایش رو ببینم!شما اینجوری نگاه نکنید که سال ۸۴ من مدام می رفتم تئاتر و اینجا می نوشتم...سال ۸۳ من در حسرت یک بار دیدن سالار بودم!واسه همین وقتی بعد مدت ها چهره ی نورانیشو دیدم( البته با سی دی واقعا یاد اونروزا بخیر!امسال دیگه تاریخ همه ی روزا و شبایی که بهزادو دیدم تکرار میشه!این(والیبال) اولیش بود تو سال۸۴! تو رو خدا دعا کنید امسال بیشتر از پارسال ببینمش... حالا یه شعر فوق العاده زیبا از فرید احمدی تقدیم به سرورم بهزاد می کنم: اگه یه وقت بغض می کنم،گاهی تبسم می کنم می خوام بگم عاشقتم،دست و پامو گم می کنم می خوام بگم جون منی،اتیش به جونم می گیره می خوام بگم دوست دارم ،اما زبونم می گیره من اگه تورو دوباره نبینمت می میرم وقتی حرفامو می خوردم،داشتم از عشقت می مردم وقتی لب هامو می دوختم،توی اتیشت می سوختم وقتی بودم سردوساکت،داشت دلم می شد هلاکت فکر می کردم تویی جفتم،سوختم و به تو نگفتم خواستم از چشات نیفتم،خواستم از چشات نیفتم! --------------------------------------------------------------------------------------- این شعرو واسه این نوشتم چون واقعا در تمام لحظاتی که دارم باهاش حرف میزنم صدق میکنه! بهزاد جون،به وسعت اون نمکت که تمومی نداره،دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 14:48 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
وای چقدر خوشحالم که دوباره تونستم اپ کنم...دلم واسه همگی تنگیده بودا... دیگه خبر از این بهتر؟؟؟بهزاد من برگشته...وای خدای من...البته این خبرو حدودا ۲ هفته پیش بدست اوردم ولی الان به اطلاع شما می رسونم! راستی...من تقریبا یه ماهه که اینترنت نبودم...میشه بگید اینجا چه خبره؟منظورم این کامنت های عجیب غریبه!! تقدیم به بهانه ام برای نفس کشیدم: دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همه ی ارزو هام با رفتن تو مردن حالا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفت تا اسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم ------------------------------------------------------------------------------------ بهزاد جون،به وسعت این ۳ ماه دوریت که واسم قد ۳ سال گذشت دوست دارم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 22:24 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
وقتی بهزاد بود تئاتر هم بود،وفتی تئاتر بود یه دلخوشی هم بود!اون موقع منم یه حرفی واسه گفتن داشتم ولی حالا چی؟ مثل اینکه این اقا بهزاد خبال برگشتن نداره...باشه اقا بهزاد!تو هرچی هم که دلتنگی دل مارو نادیده بگیری،ما بزرگی و ارزشتو ندید نمی گیریم! اینم برای فرشته ی پاکم بهزاد: ستایش میکنم او را که مانندش نمی یابم پرستشگاه عشقم اوست،بی یادش نمی مانم میان عاشقان او را ستایش می کنم جانا به یاد قلب پر مهرش،به شب اسان نمی سایم بدان او گوهری ناب است در دنیای زرین ها و من این عشق را هرگز،ز قلب خود نمی رانم به چشمانش نگه کردم،هزاران حرف ها دارد در امواج نگاه او،پر از غوغاست می دانم میان در چشمانش،هزاران غم روان گشته وای با این همه غم ها،دلش دریاست می دانم ------------------------------------------------------------------------------------------------- یکی از عزیزان کامنت گذاشته بود که هرکسی رو به وسعت خودش دوست داشته باش! بهزاد جون،به وسعت خودت دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 23:52 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
اخرین روزهای سال ۸۴رو می گذرونیم...ازتون می خوام موقع سال تحویل به یاد من و بهزادم باشین!برای من بهزادو بخواین و برای بهزاد بهترین هارو...منم واسه ی همتون دعا می کنم. شاید تا دوشنبه که عیده دیگه فرصت نکنم اپ کنم پس همین الان برای همگی ارزوی موفقیت و سلامتی تو سال جدید می کنم.خدایا همه رو به مراد دلشون برسون...برای بهزاد هم دعای ویژه ای دارم که امیدوارم به گوش خدا برسه! این روزا که سخت دلتنگ بهزادم جا داره یه شعر بهش تقدیم کنم. ------------------------------------------------------------------------------------------- تقدیم به تنها فرشته ی زمینی،بهزاد: بگو ماهی نباشد شب،بگو مهری نباشد روز بگو دریا بخشکد،ابر جان بازد،نگو بی تو بگو پروانه ای در اب،بگو ماهی به روی خاک بگو گیتار من اهنگ غم سازد،نگو بی تو بگو خاموش باشد هرستاره هرکجا باشد بگو خورشید رو پوشد از این دنیا،نگو بی تو بگو اتش شود باران،بسوزاند تن من را بگو مرداب باشد ابی دریا،نگو بی تو بگو پروانه عاشق نیست،قناری خسته و تنهاست بگو بلبل از عشق و غم نمی خواند،نگو بی تو بگو جان می سپارد شمع،بگو گل ها همه پرپر بگو اواره باشم بی سروسامان،نگو بی تو بگو ارام باشد موج،بگو دریا شود ساحل بگو پایان بگیرد هرچه بی پایان،نگو بی تو بگو اتش فشان بارد،همه دنیا فرو ریزد بگو خون ریزد از چشمان نمناکم،نگو بی تو بگو هر فصل پاییز است،تمام برگ ها هم زرد بگو اتش بگیرد قلب غمناکم،نگو بی تو ------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جان به وسعت بزرگی ارزو هام،دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 16:49 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
امروز شد ۱ ماه و ۱ روز که بهزادو ندیدم...چه تلخ! مطمئنا همتون میدونید که جای ادمایی که خودکشی میکنن ته جهنمه...واسه همین من مدت هاست که از فکر این کار اومدم بیرون...اما امروز یه فکر جدید به سرم زده!این که دیوونه شم!الان نصف راه دیوونگی رو به کمک بهزاد جان(!!!)طی کردم،چون یه مدتیه که چرت و پرت زیاد میگم...امروزم با یکی مثل جنونی ها کتک کاری کردم!!!خلاصه که گهگاهی روانی میشم،اینو یکی از دوستام میگه... امروز به این نتیجه رسیدم که اگه دیوونه بشم از شر خیلی چیزا خلاصم...دغدغه های زندگی...تحصیل...و از همه مهم تر عشق به بهزاد!میخوام بزنم به سیم اخر...شده برم اسایشگاه روانی ها این کارو میکنم...چون دیوونگی واسه خودش عالمی داره،دیگه کسی بهت کاری نداره چون میدونه دیوونه ای!دیگه هیچ دغدغه ای نداری...من میخوام دیوونه شم!!!!اما نه ذره ذره چون ممکنه اون وسطا اطرافیانم حس انسان دوستیشون گل کنه و بخوان مانع بشن...میخوام یه روزه قاطی کنم...به نظر شما چیکار کنم که بشه؟ من فقط به الان فکر نمیکنم،به سال بعد هم فکر میکنم که دوباره باید سختی های امسال رو داشته باشم...دوباره استرس،دوباره اضطراب،شوق دیدن بهزاد...بشه یا نشه،بی تابی،روز شماری....خدایا... من میدونم که سال دیگه که بهزاد برگرده دوباره دردسر های من شروع میشه،چطور بگم درسته که از خدامه همیشه ببینمش ولی برای همون دیدن ها هم باید کلی بدبختی بکشم...در جریان که هستین؟ کمکم کنید...اگه یه ذره دیگه تلاش کنم ۱۰۰٪دیوونه شدم،چون الان زمینش فراهم شده... جالبه!بهزاد دیوونم کرده ولی من تلافی نمیکنم...دیوونش نمیکنم...ولی در عوض خودمو از اینی که هستم نابودتر میکنم...
به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق امد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید! ---------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد جون،به وسعت هرچی دیوونه تو دنیاست دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 23:1 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
یکشنبه ۳۰ بهمن ماه تولد تنها فرشته ی زمینی،بهزاد بود!من و خواهرم کیمیا براش جشن گرفتیم...اتاق رو تزیین کردیم...کیک خریدیم...شمع خریدیم...اما...میدونستیم که اون نیست تا شمع هاشو فوت کنه...جشن تولد بدون صاحب تولد چه فایده ای داره؟ به جای بهزاد خودمون شمع هارو فوت کردیم...به جای بهزاد خودمون کیک رو بریدیم...به جای بهزاد خودمون واسش ارزو کردیم...مسخره اس نه؟ آخ اگه خبر داشت که ۲ نفر یه گوشه ی دنیا براش تولد گرفتن و به جای اینکه بخندن به جای خالیش نگاه میکنن و اشک میریزن! ما مجبور شدیم فقط تصور کنیم که بهزاد رو صندلی پشت کیک نشسته و... اگه روزی دوباره ببینمش حتما بهش میگم که تولدش از یادم نرفته...اینو حتما به خودش میگم نه به عکسش! و اما ارزو هایی که براش کردم:همیشه سلامت باشه-دردوبلاش بخوره تو سر من-دشمناش نابودشن-همیشه تو کارش موفق باشه-بهش خوش بگذره هرجا که هست-به جایگاه واقعیش بهشت برگرده-خوشبخت بشه! . آمین . --------------------------------------------------------- تقدیم به کسی که میلادش در زمستان،بهار اورد:
من یه سرزمین دور پشت پرچین خیال تو مثل یه ارزو،یه رویای محال تو همون جزیره ای با تنی روشن و گرم واسه موج های قشنگ دست تو بستر نرم من یه سرزمین دور،خیلی تنها و غریب تو همون پنهان شده پشت دریای مهیب من به تو نمیرسم،بین ما فاصله هاست گریه هام برای تو،پرغرورو بی صداست بین ما فاصله هاست،سخت و سنگین و سیاه مثل اسمون عمیق،اما در فراق ماه
---------------------------------------------------------------- بهزاد،ای همه ی باور من از عشق تولدت مبارک! به وسعت دوری دستانم از تو،دوست دارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 17:1 توسط یه عاشق |
|
|
سلام:
راستش از وقتی که باور کردم دیگه تئاتری وجود نداره تا دلمو بهش خوش کنم،حرفی هم ندارم...تمام وبلاگ من خاطره های شیرینی بود که با بهزاد داشتم هرچند خیلی کوتاه بودن...حالا که احتمال میدم اون رفته دیگه حرفی برای گفتن ندارم...حال و روزم هم که معلوم نیست!دیروز انگار جنون گرفته بودم ولی امروز انگار نه انگار! اعصابم از این خورد میشه که هیچ خبری از بهزاد ندارم،حتی نمی دونم الان بعد گذشت ۲ هفته واقعا رفته یا نه؟نمی دونم حالش چطوره...بهش خوش می گذره یا نه؟تنها کاری که این روزا می کنم اینه که اول برای سلامتی و موفقیتش دعا می کنم بعدش به جای خودش واسش صدقه می دم و میگم الهی که دردوبلاش نصیب من شه و خودش سالم و سرحال بمونه...(اگه نمی خندین به بدبختی من باید بگم پول صدقه رو دور عکسش می گردونم و بعد میندازم تو صندوق!!! یعنی زندگی من داره تموم میشه؟؟انقدر ناامیدم که فکر می کنم هر روز یک قدم به مرگ نزدیک تر میشم....وای دارم چرت و پرت میگم نه؟ بگذریم...یه چیزی یادم افتاد...در کمال تعجب فراوان،بعد عمری بالاخره خواب بهزادو دیدم!!اونم ۲ شب پشت سر هم --------------------------------------------------------------------------------------- این شعرو خیلی وقته که می خوام تقدیم سرورم بکنم...حالا وقتش رسیده، تقدیم به فرشته ی پاکم، بهزاد: عاشقم،عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم ارزویی جز تو در سر ندارم من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه ارزومندم بر تو پایبندم از تو وفا خواهم من زخدا خواهم تا به رهت بازم جان تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان! ------------------------------------------------------------------------------------------- بهزاد نازنینم،به وسعت تمام قلب های شکسته دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1384ساعت 1:29 توسط یه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تا حالا با دخترایی که عاشقانه تسلیم نگاه پرمهر بازیگری میشن برخورد کردی؟دخترایی که فکر اون بازیگر همه ی زندگیشونو ویران میکنه.خوشی ها و لذت هارو ازشون میگیره و جاش مرواریدای اشکو بهشون هدیه میکنه...دخترایی که بهترین دوران عمرشون رو تو حصار عشق سر میکنن...دخترایی که نمی تونن حتی برای یک بار اون بازیگرو تو اغوش بگیرن...دخترایی که برای لحظه ای دیدن اون بازیگر باید روزها انتظار بکشن...دخترایی که با دیدن اون بازیگر صدای تپش های قلبشون گوششون رو پر میکنه و بهشون اجازه ی صحبت نمیده...دخترایی که تنها اجازه دارن برای چند ساعت کوتاه به نظاره ی اون بازیگر بشینن...دخترایی که اخرسر از غم دوری اون بازیگر پرپر میشن و به مرز جنون میرسن و در برابر این ظلم بزرگ تنها حق سکوت دارن چراکه کاری ازشون ساخته نیست!!این دخترا نمیتونن چیری رو که تو تقدیر لعنتیشون اومده تغییر بدن،اونا اسیر احساساتشونن،نه راه پس دارن نه راه پیش،نه قادر به فراموش کردن اون بازیگر هستن و نه قادر به تحمل سختی های...سختی های عشق یک طرفه!!!حتما تویی که داری این حرفارو میخونی در کنار معشوقت نشستی و همیشه بهش لبخند میزنی اما بی خبری از دل من و امثال من که عشق یه بازیگر گریبونمون رو گرفته...من میدونم که وصالی درکار نیست اما با تمام وجود سعی میکنم تا ابد عاشق بهزاد بمونم،همه ی سختی هارو به جون میخرم چون این شیرین تر از جازدنه!!اینجا میتونی با تک تک سختی های عشق یک طرفه اشنا بشی،عیبی نداره من همشونو مینویسم تا تجربه ای باشه برای سایرین!...از ته دل برای همتون ارزو میکنم که قلبتون به تسخیر کسی که هرگز بهش نمیرسین درنیاد!به خدا زندگی من که تباه شد....
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
My Behzad Is Honey the best website Behzad Mohammadi |
|
RSS
|